Top

گفتگو با بهمن قبادی

July 29, 2010 by contributor 

گفتگو با بهمن قبادی – کارگردان و فیلم‌ساز بنام ایرانی – هاله نیا

آقای قبادی از این که دعوت مرا برای مصاحبه پذیرفتید، سپاسگزارم. لطفاً مختصری از زندگی خود بیان کنید.

من در ۱۲ بهمن در شهر بانه کردستان به دنیا آمدم. پدرم در شهر سنندج در شهربانی خدمت می‌کرد که بعداً به بانه منتقل شد و مادرم اهل بانه و خانه‌دار بود. من چهارمین فرزند خانواده از هفت فرزند بودم. وقتی که ۱۸ ساله بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند. جدایی آنها، مسؤولیت سنگینی برای اداره خانواده بر دوش من گذاشت.

ازدواج کرده‌اید؟

نه. تا به حال فرصت این کار را نداشته‌ام. آنقدر غرق کارم بوده‌ام که هرگز تصور اینکه مسؤولیت یک زندگی زناشویی را به عهده گیرم، به فکرم خطور نکرده است. همواره تمام همّ و غمّ زندگی‌ام حمایت از پدر و مادر و نزدیکانم بوده است تا بتوانم زندگی مرفهی برای آنها فراهم کنم.

چه زمانی به فکر دوربین و کارگردانی و فیلم‌سازی افتادید؟

بگذارید داستان بامزه‌‌ای برایتان تعریف کنم. در شهر کوچک بانه، ما فقط دو سینما داشتیم. اما آن سالن سینما نبود که مرا به خود جلب می‌کرد، بلکه ساندویچ فروشی بغل سینما بود. عشق خوردن آن ساندویچ‌های خوشمزه مرا به تماشای فیلم و رفتن به سینما می‌کشاند. گاز زدن آن ساندویچ‌های خوشمزه موقع تماشای فیلم بسیار لذت‌بخش‌ بود که هنوز هم آن را به یاد دارم. بنابراین می‌توانم بگویم که فیلم‌سازی عشق اول من نبود، بلکه لذت کل برنامه سینما رفتن _ خوردن ساندویچ و تماشای فیلم _ بود که مرا به هنر سینما جلب کرد.

داستان جالبی است. افراد زیادی را نمی‌شود یافت که خوردن غذای خوشمزه، آنها را به طرف سینما کشانده باشد. بعد چطور شد که تا اینجا آمدید؟

از بانه به سنندج نزد پدرم رفتم. چون زبان «کردی سورانی» را خوب می‌دانستم در تلوزیون سنندج استخدام شدم. در آن جا یکی از دوستان هنرمند پدرم که کارهای عکاسی مرا دید، مرا تشویق کرد تا یک فیلم ۸ میلی‌متری بسازم و به فستیوال فیلم بفرستم. در آن جا اول شدم و مدال طلا گرفتم.
پس از آن به دانشکده فیلم و هنر رفتم و لی هیچوقت فارغ‌التحصیل نشدم.

چطور توانستید از یک محیط کوچک قدم به دنیای شهرت و فیلم‌سازی بگذارید و چه انگیزه‌ای شما را به ساختن فیلم «کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره» کشاند؟

حق با شماست. من شرایط دشوار و محدودی برای ساختن فیلم داشتم. اما عشق و علاقه و کنجکاوی من به مسایل اجتماعی و اتفاقات و دگرگونی‌هایی که در ایران رخ می‌دهد، مرا به کشف و پیدا کردن گروه عاشقان موسیقی زیرزمینی کشاند. جوانانی که به خاطر فشار و محدودیت حاکم بر ایران و به ویژه حساسیت رژیم در مقابل این گونه موسیقی و عوامل دیگر، بالاجبار به زیرزمین پناه برده و در اختفا برای اجرای هنر خود تلاش می‌کنند.
این امر تصادفاً رخ داد. این یک داستان واقعی و پر از حقیقت درباره کاراکترهای فیلم است. دوستم آقای محمدحسین آبکاری مرا در درک داستان و پیام موسیقی این گروه کمک کرد. من هیچگاه وارد سیاست نشده‌ام و علاقه‌ای هم به سیاست ندارم، اما اوضاع و احوال ایران طوری است که خواه و ناخواه در بیان مسایل اجتماعی با سیاست سرشاخ می‌شوی.
این فیلم چشمان و افکار مرا باز کرد تا فشار و خفقانی را که در ایران وجود دارد از نزدیک ببینم و لمس کنم.
من به ایران عشق می‌ورزم و هیچگاه تصور نمی‌کردم روزی آنجا را ترک کنم و نتوانم برگردم. اما پیام این فیلم، شانس بازگشت به وطن را از من گرفت.
حقیقت این است که جوانان ایرانی در کشور خودشان در بند و اسیرند. دولت ایران و هیچکس دیگری نمی‌تواند این مصیبت را انکار کند.

آیا فیلم «کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره» در ایران به نمایش گذاشته شده است و یا کسی آن را در ایران دیده است؟

نه. به طور رسمی و آشکار کسی آن را ندیده است. نمایش این فیلم در ایران به خاطر پیام سیاسی آن غذغن است. اما مطمئن هستم که بسیاری از مردم درون مرز آن را از طریق اینترنت یا سینمای زیرزمینی دیده‌اند.

در حال حاضر کجا زندگی می‌کنید و برنامه آینده‌تان چیست؟

در حال حاضر سرگردانم و همه جا می‌روم. بیشتر وقتم را در کردستان عراق و شهر برلن در آلمان می‌گذرانم. در عین حال منتظر گرفتن کارت سبز هستم . دلم می‌خواهد بتوانم در نیویورک جایی برای خود داشته باشم.
من فکر می‌کنم به عنوان یک هنرمند، شما می‌توانید تصاویری را از جامعه و مردم خود به نمایش بگذارید و بکوشید که این تصاویر بیان‌کننده زندگی واقعی آنان باشد.

Comments

Comments are closed.

Bottom