کالبدشناسی جنبش سبز
July 21, 2010 by Editor
قسمت دوم و پایانی – منصور پویان
وقتی امواج تودهای به حرکت درآمد، هیچ تشکل سیاسی کارآمدی که قادر به هدایت آن باشد وجود نداشت. روشنفکران در عرصه مدیریت اجتماعی نه تنها تجربهای نیاموخته بودند، بلکه خود، شناختی از اصول دمکراسی (آزادی و حقوق بشر) و شیوههای کارکردی آن نداشتند. نیروهای ترقیخواه اساساً انتظار تحول عظیمی چون انقلاب را نداشتند. به قول مهندس بازرگان «به امید باران بودیم که سیل آمد!» در گیر و دار قیامهای مردمی، جریانهای مخفی سیاسی که تازه سر از لاک خود درآورده بودند، با حداکثر توان خود، بر شتاب این سیلاب افزودند؛ غافل از اینکه از پیش مصبهای لازم برای کنترل و هدایت آن بسترسازی نشده بود. آنها صرفاً از اینکه میدیدند سیلاب کور و عصیانزدهی شورشهای مردمی، ساختار حاکمیت و بساط پادشاهی را در هم فرو میکوبد، سر از پا نمیشناختند؛ غافل از اینکه دیری نمیپاید که خود قربانی و آماج حمله آن واقع میشوند! کاملاً طبیعی بود که مبارزان و دگراندیشان غیرمذهبی به حاشیه رانده شوند. سیلاب بنیان برافکنی از بطن جامعه به حرکت درآمد که نه تنها نظام پادشاهی بلکه دستآوردهای مشروطیت و هر آنچه نشانی از تجدد و مدنیت نوپای ایرانی وجود داشت، درهم کوبید. این عصیان خودانگیخته بدیل دیگری جز امام و ولایت فقیه نمیشناخت که جایگزین شاه و نظام استبدادی سلطنت کند. شاه رفت؛ کشور از یوغ استبداد فردی او آزاد شد؛ اما دمکراسی که مفهوم گمشده و ناروشنی داشت، پدیدار نشد. در عوض استبداد مطلقه و فراگیرتری جایگزین شد!
هیچیک از نیروهای سیاسی چه آنها که پیرو خط مشی مبارزه مسلحانه بودند و چه آنها که طرفدار مبارزه سیاسی بودند، آمادگی رهبری جنبش را نداشتند. در مقابل دستگاه روحانیت که شبکه آن در سراسر کشور پخش بود؛ از طریق مساجد و تکایا در مراسم عزا و عروسی و زندگی روزمرهی تودههای مردم حضور داشت. روحانیون و مبلغین مذهبی تنها جریان سازمانیافتهای بودند که به صورت علنی متشکل بودند. شبکه ارتباطی روحانیت، تنها دستگاه تبلیغی و رسانهای بود که تشکیلات سننتی خود را خارج از کنترل دولتی حفظ کرده بود. شاه آنچنان از روشنفکران و دگراندیشان غیرمذهبی و به خصوص چپها، بیمناک بود که نوعی مماشات و اغماض را در قبال فعالین مذهبی روا داشته بود. افرادی چون دکتر شریعتی با بهرهجویی از این امکان، توانستند قرائت انقلابی خود را از «اسلام راستین» ترویج کنند. در سالهای اولیه دههی ۵۰ گفتمانهایی چون «بازگشت به خویشتن خویش»، «غرب زدگی» و «تشیع سرخ» در سطح جامعه و به خصوص در میان دانشجویان رواج یافته بود. متعاقباً از جانب نظریهپردازان چپ نیز گفتمانهای دیگری چون «امپریالیسم جهانخوار»، «سرمایهداری کمپرادور (وابسته)» و «تحول انقلابی» مطرح شده بود. برداشت عوامانهای که از مضامین فوقالذکر میشد، ناظر بر غربستیزی، تکیه بر راه انبیا و قهر انقلابی بود. بدین ترتیب معلوم میشود که چرا مبانی ایدئولوژیک انقلاب اسلامی، تلفیقی از شعارهای جریان روشنفکری دههی ۴۰ بود که همچون آش شلهقلمکار در دیگ ولایت فقیه جوشید! همچنین معلوم میشود که چرا انقلاب بر محوریت شعار «نه غربی، نه شرقی، جمهوری اسلامی» پا گرفت!
در آن دوران رقابتی سخت میان بلوک غرب (آمریکا) و بلوک شرق (شوروی) بر سر کسب هژمونی جهانی وجود داشت. شعار «نه غربی، نه شرقی، جمهوری اسلامی»، ضمن رد هر دو بدیل غرب و شرق، مدعی راه سومی بود که انقلاب اسلامی مطرح میساخت. سادهدلان بسیاری که در گوشه و کنار جهان از شرارتهای غرب و شرق سرخورده و خسته جان بودند، یک چند فریفته توهمی شدند که داعیه مقبولیت و اشراق داشت. دیری نپایید که سبعیت نهفته در ظاهر روحانی انقلاب، با اعدام کارگزاران رژیم سابق و جاهطلبیهای «صدور انقلاب» برملا شد. اینک با گذشت ۳۰ سال، مردودیت شعار «نه غربی، نه شرقی، جمهوری اسلامی» با فروپاشی نظام شوروی و آشکار شدن تناقضات ذاتی جمهوری اسلامی، عیان شده است.
نواندیشان مذهبی، شاه را مظهر «زر و زور و تزویر» میدانستند. آنان فکر میکردند با رفتن او «جامعه بیطبقه توحیدی» بر پا میشود. چپها شاه را سر سپرده آمریکا و سگ زنجیری امپریالیسم در منطقه میدانستند. آنان فکر میکردند با سرنگونی او همه از مزایای رفاه و برابری اجتماعی برخوردار میشوند. همه در انتظار معجزهای بودند که با سقوط شاه رخ مینمود! «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید»! همه خواب دیده بودند که کسی میآید؛ کسی که مثل هیچکس نیست. امام آن هیچ کسی بود که چهرهی نورانی و فوق زمینیاش در ماه رویت میشد. او دقیقاً آن هیچ کسی بود که زمینه ظهورش در ورای مرزهای مادی فراهم شده بود. او مولود هفتاد سال رشد ناموزون جامعهی ایرانی از پی مشروطیت بود. او بنا بر خواست لندنــواشنگتن یا در نتیجه توطئه سران غرب در «گوادولپ» به قدرت نرسید. ایضاً با دسیسه و نیرنگ بر امواج انقلاب سوار نشد و یا آن گونه که ادعا میشود قیام مردمی را از مسیر انقلابیاش منحرف نساخت! او همانی بود که مینمود. او زادهی شرایط درونی جامعه بود؛ شرایطی استثنایی که در پیچ و خم رشد ناموزون جامعهی ایرانی شکل گرفته بود. رؤیایی که همه خواب آن را دیده بودند با انقلاب اسلامی به کابوس بدل شد.
انقلاب اسلامی فرآیندی بود که بر بستر انقلاب مشروطیت، در سایه جنگ سرد و تعارض سنت با مدرنیته رخ نمود. توسعه شتابان اقتصادی اواخر دهه ۳۰ تا اوایل دهه ۵۰، زمینه مساعد آن را فراهم ساخت. البته عوامل فرعی دیگری پیامد انقلاب را تسریع کرد. از جملهی آنها میتوان به ریاست جمهوری کارتر و طرح موازین حقوق بشری او، رونق درآمد نفتی اوایل دهه ۵۰ و افت ناگهانی آن در نیمه آن دهه، پافشاری شاه بر ارزش بالای طلای سیاه که نافی منافع غرب بود و نهایتاً بیماری لاعلاج شاه، اشاره کرد.
انقلاب اسلامی سیلابی بود که مرزهای طبقاتی و اجتماعی جامعه را در نوردید. امام رهبر روحانی کاریزما (وجیهه المله)ای بود که نقش منجی و فرازمینی داشت. او اعتقادی به تکثر، تحزب، تشخص و تفرد نداشت. بهترین نمونهی این ادعا شعار «وحدت کلمه» است که ترجیعبند تمام سخنان و رهنمودهای او بود.
رخدادهایی چون حملهی عراق به ایران، تسخیر «لانه جاسوسی آمریکا» و کودتای نوژه، بر شدت و حدّت سیلاب انقلاب افزودند. از سوی دیگر دولتهای بازرگان و بنیصدر با تکیه بر عقلانیت و رواداری، کوشیدند جنبهی سرکشانه و خردستیزانهی آن را مهار کنند که طرفی نبسته، به حاشیه رانده شدند. مجاهدین خلق در خرداد ۱۳۶۰ با توسل به قهر انقلابی و ترور در برابر آن ایستادند. جریان سیلاب اما خاکریزهای مقاومت آنها را درهم شکست و به فراسوی نیزارهای دجله و فرات پرتابشان کرد. هرگونه ایستادگی ماجراجویانه در حکم سیلبندی پوشالی بود که بر سرکشی و طغیان سیلاب میافزود. به جای مسدود کردن راه آن میبایست به لطایفالحیل به سوی شنزارها هدایت میشد تا در پهندشت زندگی روزمره فروکش کرده و از تب و تاب بیفتد!
در دوران رفسنجانی، رویکردی در جهت سازندگی و بازسازی ویرانههای جنگ شکل گرفت. نسلی از مدیران و نخبگان تربیت شدند. در نتیجه تشکلی از فنسالاران تحت عنوان «کارگزاران سازندگی» به وجود آمد که علیرغم آزمون و خطای بسیار، نقش مثبتی ایفا کردند. در دوران ۸ سالهی خاتمی اما جریان اصلاحگرانه و قانونمدارانهای در ساختار حاکمیت رخ نمود که برای اولین بار، انگیزه و موتور حرکتی آن از بدنهی جامعه و اقشار میانی جوشیده بود. این پدیده درخور توجه بسیار است. پس از گذشت قریب ۲۰ سال، رویکردی به جانب خردگرایی و قانونمداری بروز کرد. برای اولین بار، حقوق مدنی و شهروندی محور مطالبات اجتماعی شد. طبقهی متوسط و دگراندیشان فرصتی برای اظهار وجود و بازآفرینی یافتند.
نسلی از مدیران اصلاح طلب، هنرمندان و روزنامه نگاران عرض اندام کردند. زمینه توسعه بر مبنای برنامهریزی، تخصص و شایستهسالاری فراهم شد. متأسفانه این جریان اصلاحی و سازنده به دلیل کارشکنی تمامیت خواهان درون حاکمیت و بیاعتمادی دگراندیشان بیرون از حاکمیت، کند شد و از حرکت بازماند.
اینکه چرا خاتمی نتوانست نقش خود را به طور کامل ایفا کند و اصلاحات را به مرحله بیبازگشت برساند، موضوع سخن ما نیست. بیشک مماشاتجویی و عدم قاطعیت او با وجود ۲۰ میلیون رأی، قابل اغماض نیست. نکته مهمی که در اینجا حائز اهمیت است، این است که پدیده دوم خرداد ۱۳۷۶، جریانی مترقی و قائم به ذات بود. این جریان از بطن جامعه و عمدتاً از میان اقشار میانی و شهرنشین جوشیده بود. خاتمی از بالا و در اثر دسیسه کاست روحانیت، سکاندار این جنبش نشده بود. او مولود و دستپرورده جنبش اصلاحی بود _ همانگونه که اینک موسوی و کروبی برآمده جنبش سبز هستند. جایگاه خاتمی را باید بر بستر شرایط آن دوره بررسی کرد و نه آن گونه که بسیاری نقش او را حاصل توطئه حکومتی میپندارند. بدون درک این موضوع قادر به فهم علل ظهور پدیدهی احمدینژاد نیستیم. البته رأی چشمگیری که به خاتمی داده شد تا حدودی به خاطر مخالفت با مقام معظم رهبری و کاندید مورد حمایت او (ناطق نوری) بود. با اینهمه شعارهای اصلاحگرانه خاتمی چون «قانون مداری»، حقوق مدنی و شهروندی نقش تعیینکنندهای در جلب آراء عمومی داشت. انتخاب خاتمی اولین نشانه بیدارباش طبقه متوسط از خواب غفلت بود. اما این طبقه هنوز به توان خود واقف نشده بود. از این رو با دادن رأی به خاتمی به خانه رفت و گوشه انزوا گزید. از او مطالبه قاطعیت و عمل به وعدههایش نکرد.
شکست خاتمی در پیگیری مطالبات اصلاحگرایانه، موجب سرخوردگی و رویکرد به شعارهای کلی و عوامانه صدر انقلاب شد. اقشار تهیدست و خردهپا که با فروکش کردن تب انقلاب به حاشیه رانده شده بودند، یک بار دیگر طغیان کردند و دل در گرو وعدههای عوامانه و شعارهای عدالتجویانه و ضداستکباری احمدینژاد سپردند. یک بار دیگر امواج طوفنده سیلاب، پیش از آنکه در پهندشت شنزارها تهنشین شوند، خروشیدند. احمدینژاد با شعار «مهرورزی» که جنبه فراطبقاتی داشت وارد میدان شد. اما در عمل با تکیه بر شکاف طبقاتی کوشید از انگیزه برابرجویی تودههای محروم به نفع اقتدار و محبوبیت خود بهرهبرداری کند. او براستی «مردی از جنس مردم» است و وعده مجد و کرامت عوامانه به آنها میدهد. احمدینژاد پدیدهای برآمده از بغض فروخورده اقشار تحتانی و محروم است. خطری که از جانب او متوجه جامعه است، این نیست که نقشی مزورانه بازی میکند. او به آنچه میگوید، ایمان دارد. ایمان او باورهای مالیخولیایی (پارانویایی) هستند. او خوابنما شده کههالهی نورانی گرد سر دارد و برگزیده امام غایب (مهدی موعود) است. از این رو موازین و قوانین متعارف بازی را برنمیتابد. از باجخواهی، ماجراجویی و غوغاسالاری ابایی ندارد. به جای آنکه موجبات رشد و رفاه اقشار فرودست را از طریق ترمیم شکاف طبقاتی فراهم سازد، درپی آن است که با تنگنا قرار دادن طبقه متوسط و اقشار میانحال، موجب خشنودی و جلب نظر اقشار تهیدست شود. حال آنکه دولتهای رفاه میکوشند با پر کردن فاصله طبقاتی، موجبات گسترش دامنه طبقه متوسط را فراهم سازند. تضعیف طبقه متوسط موجب عزت اقشار فرودست نمیشود. البته در شعار، وعدهی مبارزه با فساد و کوتاه کردن دست رانتخواران و آقازادهها از بیتالمال را میدهد. اما در عمل خود عامل قانونگریزی و سوءاستفاده باندهای نوکیسه است. در دوره اول صدارت او خط فقر دامن گسترتر، میزان اشتغال کمتر و درصد بیکاری بیشتر شده است. احمدینژاد وعده عدالت و بهروزی به اقشار آسیبپذیر میدهد، در عمل اما طرح و برنامهای مبتنی بر ترمیم شکاف طبقاتی ندارد. او از شکاف و ناهمگونی ساختار طبقاتی به سود محبوبیت خود بهرهبرداری میکند. با تحریک احساسات عوام و دامن زدن به تنشهای داخلی و برون مرزی؛ ژستهای غربستیزانه و ماجراجویی هستهای در پی اغواگری و تبدیل کردن تودههای متوهم به گوشت دم توپ است.
نقش احمدینژاد به لحاظ تاریخی، مشابهتهایی با ناپلئون بناپارت دارد. ناپلئون به اعتبار جسارت و بهرهگیری از شرایط هرج و مرج و سرخوردگی طبقات محروم از انقلاب فرانسه، توانست از پلکان قدرت سیاسی بالا رود. ناپلئون از جریان پوپولیستی در جهت کشورگشایی و تصرفات بهرهبرداری کرد. او نیروی عظیم تودههای میلیونی را به فراسوی مرزهای فرانسه کشانید و نهایتاً بر شانهی بینوایانی که پیشتر خواهان برابری و آزادی بودند، تمامی مظاهر انقلاب فرانسه را ضایع کرد و تاج امپراطوری بر سر نهاد.
احمدینژاد در دورهی اول ریاست جمهوری، خود را دولت مهر و مهرورزی نامید. کوشید در مرز میان طبقات با طرح بلندپروازی هستهای و وعدهی مجد و کرامت ملی، محبوبیتی عوامانه کسب کند. او با اقدامات نمایشی چون سفرهای استانی، مبارزه با حلقههای فساد و اشرافیگری، طرح مسکن مهر، صندوق رضا و سهام عدالت، تودههای سرخورده از انقلاب را جذب کرد. همچنین با لغو یک جانبه تعلیق غنیسازی اورانیوم، محو اسرائیل از نقشهی جغرافیا، انکار قطعنامههای تحریم شورای امنیت و دستگیری ملوانان انگلیسی (بهار ۸۶) خود را پرچمدار ستیزهجویی با هژمونی غرب و رهبر بلامنازع جهان اسلام قلمداد کرد. او برای درهم شکستن مقاومت نیروهای اصلاحطلب و دمکرات، فعالین حقوق مدنی را به انقلاب مخملین (نرم) متهم ساخت. دستگیری کسانی چونهاله اسفندیاری و کیان تاجبخش آغازگر سرکوب روزنامهنگاران و بازداشت مخالفین بود. اما در آغاز دورهی دوم ریاست جمهوری قافیه را به جنبش سبز باخت. دیگر حنایش رنگی نداشت. مجبور شد قداره را از رو ببندد! سخن از مهر و مهرورزی را کنار گذاشت. رسالت فراطبقاتی و منجیوار او نقش بر آب شد. باورهای نابارورش او را به قهرمانی مرده و عنصری سوخته بدل ساخت. تراژدی احمدینژاد بسی رقتآمیزتر از ناپلئون است. ناپلئون رؤیای فرانسویانی که جویای منزلت انسانی بودند به گسترهی آفریقا، آسیا و آمریکا کشانید و نهایتاً در باتلاقهای «واترلو» دفن کرد. احمدینژاد هنوز جبهه یا قلهی افتخاری فتح نکرده، طومارش در هم پیچید! پیش از آنکه قدرتهای بزرگ به بازیش گیرند، مشروعیت خود را از دست داد. بلندپروازی بیمارگونهاش را نه در سطح مدیریت جهانی که علیه مردم خود به کار گرفت. کسی که حزبالله و لشکر صاحب زمان را آلت دست سرکوب مردم خود کند، کارش تمام است. دولت او دیگر دولت وهم تودههای رؤیازده نیست. ستارهی اقبال او از آسمان ناجیان مهر به قعر درهی ذلت سقوط کرده است. غلیانی که سیلاب انقلاب اسلامی را برپا داشته بود، اینک آخرین سخت جانی خود را در خاکریزهای دفاعی جنبش سبز از دست میدهد. پیش از این، جامعه ایرانی در مظان یورش سیلابهای ویرانگر بیرونی چون اسکندر، مغول و اعراب واقع شده بود، اما این بار درگیر آماج سیلابی شد که از درون منشأ گرفته است. عوارض تخریبی این سیلاب به فراسوی مرزها کشیده نشد. هزینهی گزاف رام کردن آن را خود ایرانیان پرداختند. این مصیبت را سازمانهای سیاسی، نخبگان یا روشنفکران مهار نکردند. این مهم توسط قهرمانان بیادعایی که فرزندان این مرز و بوم هستند، انجام پذیرفت. آنان ثابت کردند که این ملت رنجدیده و خستهجان، هنوز زنده است!
باری پدیده احمدینژاد حاصل آخرین عرض اندام و سرکشی اقشار دکلاسه برای اظهار وجود است. چالشی که در جریان انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ بروز کرد، بازتاب نبرد سنت با مدرنیته، تقابل اقشار محروم و تحتانی با طبقه متوسط، رقابتجویی عوام در برابر خواص، صفآرایی روستاییان در برابر شهرنشینان، پایینشهریان مقابل بالاشهرییان، اسلامگرایی در مقابل دمکراسیخواهی، تقابل سکولارسیم و لائیتیسه با تعصب و دین محوری، قانونمداری و خردگرایی با ماجراجویی و ارادهگرایی، شایستهسالاری در برابر عوامزدگی، تعامل و تسامح در برابر تمامیتخواهی و خشونت، مدنیت و حقوق شهروندی در تقابل با ولایت محوری است.
با شناخت ماهیت غیرمتعارف دولت احمدینژاد میبایست تدابیر ویژهای برای مقابله با آن لحاظ شود. مهمترین مواردی که در این راستا حائز اهمیت هستند از این قرارند: گذشت زمان به سود جنبش سبز است. جنبش اعتراضی و مدنی اقشار میانی در تهران و شهرهای بزرگ تا هنگامی که به عمق جامعه و نیروهای کارگزار و موّلد سرایت نکند، پیروز نخواهد شد. با استعفای مدیران، اعتصاب و پیوستن صفوف کارگران، کارمندان، بازاریان و اقوام و اصناف، مقاومت و سختجانی این رژیم درهم میشکند. وضعیت نابسامان اقتصادی در اثر بیکفایتی و سوءمدیریت دولت، رو به وخامت بیشتر است. بزودی شاهد اعتراضات صنفی کارگران و کارمندان خواهیم بود. خوشبختانه در عرصهی بین المللی نیز رژیم در موضع انفراد و انزوا قرار دارد. این رژیم از داخل و از خارج تحت فشار است. آثار شکاف و انفکاک در ارکان حاکمیت مشهود است.
شیوه مبارزه مسالمتآمیز و عدم کاربرد خشونت، مهمترین ابزار رویارویی است. به هیچ وجه نباید در دام تندروی و افراطیگری گرفتار شد. در حال حاضر عکسالعملهای تندجویانه و طرح شعار براندازی، آب به آسیاب قدرتمدارانی میریزد که در موضع ضعف، مستعد توسل به قوای قهریه و سرکوب هستند. در جنبش سبز هر معترض یک رهبر و هر رهبر یک معترض آشتیجو و آگاهیبخش است. باید پذیرفت که این رژیم هنوز متکی به پایههای تودهای است. باید قلب و ذهن تودههای مردمی را با برخورد سنجیده و طرح خواستههای عامالمنفعه، تحت تأثیر قرار داد. این تودهی عوام، خودی و ایرانی هستند؛ چارهای جز صبوری و پرداخت هزینه برای جلب نظر آنها نیست. ریزش توهم آنها قریبالوقوع است. نباید با اقدامات عجولانه و تحریکآمیز، موجبات سرسختی و مخالفتجویی آنها را فراهم ساخت. هر چه زمان کشدارتر و طولانیتر شود، جنبش سبز پختهتر و دامن گستردهتر میشود. جنبش سبز متکی به نیروی آگاهی و حقوق شهروندی و مدنی است. از این رو برگشتناپذیر و شکستناپذیر است.
این جنبش در دوم خرداد ۷۶ با انتخاب خاتمی از صحنه مبارزه سیاسی کنار کشید. خیلی زود امیدش را به خاتمی از دست داد و مطالباتش از او عبور کرد. این بار اما موجودیت قوام یافتهتری دارد. در نتیجه با خوداتکایی و اعتماد به نفس بیشتری پا به عرصه اظهار وجود گذاشته است. پس از رأیگیری و آشکار شدن تقلب به خانه نرفت؛ به حاشیه امن، پناه نبرد. خوانِشِ رأی خود را مطالبه کرد: «رأی من کو!»، «رأی ما را پس بده!» و آگاه به نقش تاریخی خود، مصمم است حضورش را در صحنه تا ملحق شدن اکثریت خاموش حفظ کند. از این رو موسوی، کروبی و خاتمی را به دنبال خود میکشد. جنبش سبز طبقات میانی باید با اتخاذ شیوههای کژدار و مریز، اهداف و خواستههایش را به میان لایههای متوهم، رسوخ دهد. باید به طبقات محروم بفهماند که خواهان بهروزی و اعتلای سطح زندگی همگانی است. «نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم»! طبقه متوسط با حضور مقتدرانه خود در صحنه به آنانی که هنوز در خواباند و یا خود را به خواب میزنند، نهیب بیدارباش میدهد. این جنبش درد مشترک همه اقشار و طبقات جامعه ایرانی را فریاد میکند: «من درد مشترکم، مرا فریاد کن!»
جنبش سبز پدیدهای نویدبخش در عرصهی مبارزات دمکراتیک یکصد سال گذشته جامعهی ایرانی است. تا همین جای کار دستآوردهای شگرفی داشته است. مهمترین آنها به قرار ذیل هستند: تلفیق دمکراسیخواهی با ایدئولوژیگرایی ناممکن است. موازین دمکراسی با ضوابط عقیدتی (مذهبی و غیرمذهبی) سازگاری ندارد. مسیر پیشرفت و توسعهی پایدار از طریق اصلاح و تغییر تدریجی و به شیوه مسالمتجویانه و نه انقلابی هموار میشود. تغییر و تحول انقلابی ار آنجا که خشونتآمیز است، معمولاً به انحراف و ماجراجویی کشیده میشود.
شرکت در انتخابات ۲ و ۲۲ خرداد اقدامی هوشیارانه و سنجیده در راستای مهار پوپولیسم بود. این ایراد مخالفین که حاکمیت از شرکت در انتخابات به نفع مشروعیت خود، بهرهبرداری تبلیغی میکند، بیمورد است. نکته مهم در مورد استفاده از حق رأی، درگیر شدن مردم در عرصهی سیاست و مطالبات اجتماعی است. این موضوع از نظر خودآگاهی طبقه متوسط و طرح مطالبات مدنی و حقوق شهروندی حائز اهمیت است. اینکه گفته میشد همه چیز از پیش تعیین شده و رأی ما نقشی ندارد، ادعایی ناصحیح است. همچنین این ادعا که تحت ولایت فقیه و نظارت استصوابی شورای نگهبان، امکان و تأثیرگذاری در چارچوب قانون اساسی وجود ندارد، سخن باطلی است. جنبش سبز نشان داد که دامنه مبارزات مدنی محدود شدنی نیست و در همه حال و در چارچوب عقب ماندهترین قوانین، امکانپذیر است.
جنبش سبز ثابت کرد که تئوری توطئه، نظریهای مخدوش و باطل است. این دیدگاه که همه چیز از پیش در غالب یک سناریوی دقیق و حسابشده طراحی شده، ناشی از فعلپذیری و انفعال است. جنبش سبز، شائبهی توطئه و دستهای پنهان در تعیین سرنوشت جامعه را که نتیجهای جز یأس و ناامیدی ندارد، به زیر سؤال برد.
جنبش سبز نشان داد که اختلافات درون حاکمیت جدی است. بسیاری از مخالفین نظام ادعا میکردند که مناقشات درون حاکمیت، خیمهشببازی و ساختگی است و برای گرم کردن تنور انتخابات به نمایش درمیآید.
جنبش سبز در ادامه راهش باید تدابیری بیاندیشد تا با کمترین هزینه، سختجانی یک دولت استثنایی و غیرمتعارف را که از ناهنجاریهای دیرینهی اجتماعی مایه میگیرد، خنثی سازد. تندروی و افراطیگری در شرایط کنونی موجب واکنش سبعانه جریان خطرناک و لجامگسیختهای میشود که در موضع استیصال و ضعف قرار دارد. نباید مقابلهجویانه به او حمله برد. در این صورت قادر به جذب حامیان و طرفدارانش نخواهیم بود. باید با دادن حاشیهی امن و فضای گفتگو به آنان، زیر پای سردمداران را خالی کرد. اینک در آخرین مرحله ریزش و فروکش کردن سیلاب، باید اندکی خویشتنداری و صبوری بیشتر را تاب آورد. توده متوهمی که هنوز خواب زدهاند، از خود ما هستند. «از ماست که بر ماست!» باید از خواب بیدارشان کرد. باید آنانی را که رویای عدالت و رفاه را وعدهای آسمانی میدانند، آگاه کرد که دست منجی عالم، نه بر شانهی احمدینژاد که از آستین جنبش سبز برون آمده است. آیندهای که به دست جوانان هوشمند این مرز و بوم رقم میخورد، نویدبخش است.



Comments
Feel free to leave a comment...
and oh, if you want a pic to show with your comment, go get a gravatar!
You must be logged in to post a comment.